فردا اولین روز کاریه بهار 97 هست برای من. م نیست. مثل یه هیولا شده انگار جادوش کردن. دندونم درد میکنه از ناراحتی. عصر رفتیم پارک چمران، شام قرمه خوردیم. باید قرآن بخونم.
الان تقریبا یک هفته و شایدم بیشتر هست که خواهرجان از پیشم رفته. قبلا هم میشد بره ولی ایندفعه خیلی بد رفت. شب قبل از رفتنش تمام شبو گریه کرد و صبح زود بلند شد چمدونشو برداشت ازم رو برگردوند و رفت. حتی
داشتم تو اینترت دنبال یه عکس میگشتم که اتفاقی عکس اتاق خواب های دخترونه رو دیدم. یه عالم اتاق خواب با دیزاین و ترکیب رنگهای قشنگ. سرویس چوب خوشگل و غیره. خیلی زیاد و قشنگ بودن عکسا. اما چقدر ته دلم غم
گاهی دلم میخواد یه نفر پیدا بشه و عاشقانه برام شعر بخونه. با تمام وجودش درکم کنه منو بفهمه و منم انقدر دوسش داشته باشم که با تمام وجودم بفهممش. دلم میخواد یکی باشه مال خودم باشه. من باشم و اون باشه و
آخ که این فضاهای مجازی انقدر زیاد شده که آدم دیگه یادش به وبلاگش نمیفته. امروز اتفاقی یادم به وبلاگم افتاد. یه جورایی احساس دلتنگی کردم براش. حیف که هنوز از بلاگفا کینه به دل دارم. سر اون جریان تعویض